سینما و تئاتر
گروه نمایش دارابگرد 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
یادش بخیر تمرین فن بیان.
گندم گل گندم ای خدا
دختر مال مردم ای خدا...
آخ کجایی جوانی که یادت بخیر کجایی که ببینی سالن تمرین تئاتر رو ازت گرفتن و تو هم دلتنگ خاک صحنه اش دلتنگ همهمه بچه ها و شوق اجرا دلتنگ تماشاگران و گفتن لطفا موبایلهای خود را خاموش کنید.
دلم می خواد یه بار دیگه برم رو صحنه بگم ...
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی ظهرابی ]
جماعتی مشغول به ویران کردن خانه سینما، جدایی نادر از سیمین خود به تنهایی داغی بر دل ویرانگران

درود به اصغر فرهادی و سپاس بیکران و خسته نباشید به تمامی عوامل
[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی ظهرابی ]
بابام امروز مرد!

نه از این مردن های الکی،راس راسکی مرد.

گور بابام اگه دروغ بگم.
 
بابام خیلی وقت بود که داشت می مرد.

از وقتی فهمیدم داره میمیره که دیگه با ننم نخوابید.

دروغه که مردن آدم از پا شروع می شه؛

بابام از کمر مرد.

یه مدتی بود هر چی می زدن تو سرش جم نمی خورد؛

وقتی سگم مرد ،میزدن تو سرش و جم نمی خورد.

بابام مثه یه سگ مرد.

بابای من یه قهرمان بود که مجبورش کردن واسه چندرغاز هی خم بشه؛

واسه همینم از کمر مرد.

واسه همینم دیگه با کسی نخوابید.

بابام یه سیاسی بود که سازای مخالف می زد؛

ننم هیچ وقت ندیده بود که کسی به ساز بابام برقصه؛

واسه همین باهاش رقصید و خوابید.

ولی بانکداری اسلامی سازشو ازش گرفت.

بابام واسه من یه دستگاه پول شمار بود.

بابام امروز واسه اخراج نشدنه من از دانشگاه سه بار خم شد؛

چون من زیاد حرف می زدم.

من سازمو به کسی نمی دم.

من خجالت می کشم جلو کسی خم بشم.

من نمیذارم کسی بزنه تو سرم.

بابام مرد تا من خم نشم.

بابام مرد تا من خجالت نکشم.

بابام از کمر درد نمرد؛

بابام از تو سری نمرد؛

بابام از خجالت مرد.

بابام از خجالت مرد.

بابام از خجالت مرد.


[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی ظهرابی ]

سر کوچه ی میخک می ایستم و به آخر کوچه نگاه می کنم. کدام در بود؟ کدام خانه بود؟ بی اراده خود را در مقابل دری می یابم و احساس می کنم همین خانه است. گفته بود که در طبقه دوم همین خانه زندگی می کند. حضور او را در همین نزدیکی حس میکردم، بوی آشنایش در سرتاسر کوچه میخک پراکنده شده بود. هنوز پاهایم روی پدال ترمز نرفته بود که در خانه به آرامی باز شد، با دیدنش دلم آرام گرفت. هنوز پیاده نشده بودم که با استقبال گرمش روبرو شدم انگار او هم منتظر چنین لحظه ای بود این را از برق نگاهش فهمیدم مرا به مهمانی گلها برد مادرش بوی دانه های انار میداد و مهربانی از سعیده و آوید موج میزد و حضور پدر مرحومش بعد از سالها می توان احساس کرد با اینکه ندیده بودمش اما ارتباطی عجیب با عکسش برقرار کرده بودم و با من حرف میزد صدایش مفهوم نبود و مبهمی صحبتهایش مرا میخکوب کرده بود. خانه اش ساده بود اما صمیمیتی عجیب مرا مجذوب خودش کرده بود بوی کاهگل خانه ای که سکوت مبنای آن بود انگار مرا در دنیایی که آرزویش داشتم غرق می کرد.

... جهان، حمید، مهدی، دنیا، سعیده، آوید، ریحانه، کیارش، فربد و... به خاطر مهمانوازیتان و صداقتتان و همراهی گرمتان صمیمانه سپاسگذارم.

 

دوستدار همه شما سروران عزیزم

مهدی

[ ۱۳٩٠/٥/۸ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی ظهرابی ]

بالاخره بعد از ماهها تلاش آلبوم موسیقی 321 با صدای دوست عزیزم ایمان افرنگان آماده شد که علی الحساب لینک دانلود موسیقی را در این صفحه قرار میدهم و به محض آماده شدن کلیپ آن را هم برای دیدن شما دوستان عزیز قرار خواهم داد.

ایمان عزیز تبریک میگم

 

چند تا نقطه چین

 

 

تلخک

 

 

مسافر غروب

 

 

شعر سکوت

 

 

صدای بارون

 

 

حرف آخر

 

 

باور نکردم

 

 

ریمیکس

 


[ ۱۳٩٠/٢/٢٢ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ظهرابی ]

 

 

 

برای دیدن بقیه عکسها اینجا کلیک کنید

 

[ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی ظهرابی ]

معلم گفت: بنویس "سیاه" و پسرک ننوشت
معلم گفت: هر چه می دانی بنویس
و پسرک گچ را در دست فشرد
معلم گفت:(( املای آن را نمی دانی؟))و معلم عصبانی بود
...سیاه آسان بود و پسرک چشمانش را به سطل قرمز رنگ کلاس دوخته بود
معلم سر او داد کشید
و پسرک نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت
و باز جوابی نداد.معلم به تخته کوبید
و پسرک نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند
و سکوت کرد
معلم بار دیگر فریاد زد: بنویس
گفتم هر چه می دانی بنویس
و پسرک شروع به نوشتن کرد :
((کلاغها سیاهند ، پیراهن مادرم همیشه سیاه است، جلد دفترچه خاطراتم سیاه رنگ است. کیف پدر سیاه بود، قاب عکس پدر یک نوار سیاه دارد. مادرم همیشه می گوید :پدرت وقتی مرد
موهایش هنوز سیاه بود چشمهای من سیاه است و شب سیاهتر. یکی از ناخن های مادر
بزرگ سیاه شده است و قفل در خانمان سیاه است.))
بعد اندکی ایستاد رو به تخته سیاه و پشت به کلاس
و سکوت آنقدر سیاه بود که پسرک
دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت
((تخته مدرسه هم سیاه است و خود نویس من با جوهر سیاه می نویسد.))
گچ را کنار تخته سیاه گذاشت و بر گشت
معلم هنوز سرگرم خواندن کلمات بود
و پسرک نگاه خود را به بند کفشهای سیاه رنگ خود دوخته بود
معلم گفت ((بنشین.))
پسرک به سمت نیمکت خود رفت و آرام نشست
معلم کلمات درس جدید را روی تخته می نوشت
و تمام شاگردان با مداد سیاه
در دفتر چه مشقشان رو نویسی می کردند
اما پسرک مداد قرمزی برداشت
و از آن روزمشقهایش را
با مداد قرمز نوشت
معلم دیگر هیچگاه او را به نوشتن کلمه سیاه مجبور نکرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد
قرمز ایراد نگرفت.و پسرک می دانست که
قلب معلم هرگز سیاه نیست
[ ۱۳٩٠/٢/۱۱ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی ظهرابی ]
دچار یاس فلسفی شدید شده ام بی آنکه از فلسفه چیزی بدانم
[ ۱۳٩٠/۱/٢٧ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی ظهرابی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هدف ما تلاشی است برای گردآوری مقالات و لینکهای مربوط به قسمت های تعریفی و آموزشی سینما و تئاتر و شاخه های مربوط به آنها بر روی اینترنت. این وبلاگ تلاش دارد مجموعه ی کاملی را از مقالات و لینکهای کاملی مرتبط با سینما و تئاتر به علاقمندان گردآوری کند که در این راه کمک و پیشنهادات شما بیشترین و سریعترین عامل خواهد بود. بدلیل کمبود وقت و حجم انبوه مطالب, جمع آوری تمامی مقالات مورد نظر به کندی پیش خواهد رفت و به همین دلیل فعلآ سعی بر گسترش مطالب در مورد سینما خواهد شد. تمامی مطالب به مرور زمان آپدیت و لینکهای مرتبط به آنها اضافه خواهند شد. تبادل لینک با تمامی وبلاگهای هنری و فرهنگی برای گسترش و دسترسی بیشتر وبلاگ جزو اولویتهاست. هرگونه کپی‌برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع و درج لینک مطلب مجاز است.
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب


تبادل لینک

خرید بک لینک