سفر ایرانگردی نا تمام من

هی رفت و رفت، مثل اسب رم کرده می تاخت و شیهه میکشید و پیچ و خمهای کویر را بی مهابا پشت سر میگذاشت. گرمی هوا امانم را بریده بود، او آخرین قطره های بنزینش را نوش جان میکرد و لبان من تشنه، بوی چرخهایش در هوا پیچید اما هیچگاه آخرین چرخ نویی را که چند ساعت قبل برایش خریده بودم و در صندوق عقبش حمل میکرد بر قامت رعنایش خودنمایی نکرد و حسرتش به دلم ماند، در یکی از پیچها کویر زمانی که فرمان زده بود ناگهان صدای مهیبی به گوش رسید و مثل مار سر کنده به دور خود چرخید و ملق میزد غافل از اینکه بداند مسافری با خود حمل میکند هی ملق میزد و میچرخید و شن های کویر را به هوا پرتاب میکرد و طوفانی از شن به راه انداخته بود، چشمها دیگر جایی نمیدید گوشها کر شده بودند و من در زیر آوار قوطی مچاله شده مجالی برای حرکت نداشتم و کمربند ایمنی اش مثل طناب دار گلویم را سخت فشار میداد، چنان شیشه اش به سرم کوباند که گویی زنگ ناقوس در سرم شروع به نواختن میکرد و من بعد از آن دیگر هیچ چیز به یاد ندارم.
بخش مراقبتهای ویژه جراحی مغز و اعصاب یزد:
خانم دکتر x: سینه ام را آرام فشار میداد و صدا میزد آقا؟ آقا؟ اگه صدامو میشنوی چشماتو باز کن...
پرستارهای زیادی دورم را احاطه کرده بودند و حرکتهایشان را احساس میکرم حتی درد آمپولهایی که تزریق میکردند و سرمی که به پشت دستم وصل کردند را حس کردم، یکی از پرستارها روی شکمم و کنار کلیه هایم ماده ای لغزند و بسیار سرد میکشید و چیزی شبیه غلطک روی آن میکشید...
خانم دکتر اینبار هم صدا میزد، آقا؟ آقا؟ صدای من رو میشنوی؟
انگار او دست بردار نبود و مزاحم خواب راحتم بود، بعد از چندین بار تکرار کردن من به زحمت چشهایم را باز کردم...
اما اینک زنده ام و از آن یار قدیمی چیزی جز چند تیکه آهن بجا نمانده و دیگر هیچگاه همسفر هم نخواهیم شد.
نمیدانم من او را تنها گذاشتم یا او من را!!!
با این حال رفیق قدیمی باز هم دوستت دارم.

/ 2 نظر / 27 بازدید
gile loy

درود بر شما پس از چند ماه خاک خوردن، به روزم[گل] با جعبه مدادرنگی ها[قلب]