کاش ما هم کعبه ای از جنس محمد داشتیم

زمانی که عزم خود را جزم کردم تا گذر نامه بگیرم با خودم عهد بستم که سفر اولم از کشورهای زیارتی  شروع کنم بعد یه سری موقعیت هایی پیش اومد که نشد سفر اولم از کشورهای زیارتی شروع کنم حالا بگذریم که کشورهای عراق و ... چه شکلی بودند و چه فرهنگی داشتند آخه مال سالهای قبله اما این سفر آخرم که تصمیم گرفتم برم از نزدیک در خانه خدا رو بزنم و به خاطر نعمت هایی که داده  ازش تشکر کنم یه چیزهایی دیدم که حالم از ایرانی بودن و زائر خانه خدا بودن و علی الخصوص از هر چی حاجی شیعه این شکلیه بهم خورد بعد شب در تنهایی خودم خلوت کردم و نشستم یه سری دسیسه هایی رو پیاده کردم تا از این بد بختی نجات پیدا کنیم ابتدا نیاز به تحقیق و پژوهش داشتم وقتی که تحقیقات میدانی رو شروع کردم ابتدا سراغ عربهای عربستان رفتم و ازشون پرسیدم چرا اینجا تو کشور شما صندوق صدقات پیدا نمیشه تا صدقه بدیم؟ آخه میگن صدقه ۷۰ نوع بلا را رفع میکنه، چرا یه گدا پیدا نمی شه، تا انفاق کنیم، چرا حرم حضرت محمد ضریح نداره تا نذورات بدیم اصلا چرا.... و هزاران سئوال کوفت و زهر ماری که مثل خوره داشت ذهنم رو آزار میداد. آخه کشور ما هم از این اشخاص بزرگوار کم نداره اما اقتصادمون به شدت ضعیفه و هزاران جوان بیکار هزاران جوان معتاد و هزاران جوان عاشق که شبانه آرزوهاشون به گور میبرند و هزاران فقیر و گرسنه و... داریم. نفت و گاز داریم معدنهای زیادی داریم اما بازم هشتمون گروه نه مونه ( تو رو خدا ببخشید ) مرتیکه عرب پوز خندی زد که تا مغز استخوانم سوخت و حرفی برای گفتن نداشتم. گفت که ما احتیاج به نفت و گاز نداریم آخه روزانه ۳۰ لیتر مجانی میزنیم و اگه بنزین کم بیاریم هر ۲ لیتر تقریبا ۴ ریال عربستان و ۱۲۰ تومان ما ایرانی ها و هر شهروند عرب هم ماهیانه ۱ میلیون تومان خودمون حقوق میگرفت راست و دروغش گردن خودشون گفتم آخه اقتصادتون از کجا تامین میشه دستمو گرفت و من و سوار کمری خودش کرد و رفتیم فروشگاهایی که ایرانی ها قبضه کرده بودند وقتی که چشمم خورد به هموطنانم اشکم جاری شد که خروار خروار جنس بنجل چینی رو با قیمت چند برابر دارن میخرن و سوار ونهایی که بیرون فروشگاه بود  میکردند تا سوغاتی ببرن که نگن حاجی شون دست خالی از مکه برگشته رفتیم داخل فروشگاه و از حاجی هایی که برای زیارت نه بلکه برای تجارت اومدن سئوال کردم که چقدر جنس خریدید اکثرا در جواب گفتند که بالای ۲ میلیون گفتم که چقدر پول با خودتون واسه خرید آوردید اکثرا در جواب گفتن که از ۴ میلیون به بالا دیگه داشت حالم بد میشد از مرد عرب خداحافظی کردم و پیاده به سمت هتل حرکت کردم و با خودم فکر کردم که چرا ما ایرانیها در عرض ۱۵ روز اینهمه ارز وارد عربستان میکنیم برای خرید جنسهای بنجل چینی که حتی .... هم به تن نمی کنه ؟چرا همین پولها تو کشور خودمون صرف نمیشه؟ چرا همه اش آدمهای کم سواد یا پیرزن و پیرمرد زائر خانه خدا میشن ؟ راستی حساب کردید که سالانه چند هزار نفر زائر ایرانی داریم و چقدر ارز از مملکت خارج میشه؟ برادر و خواهر عزیز به خداوندی خدا، خدا تو قلب آدمهاست در کنار ما پس همینجا عبادتش کن و ازش سپاس گذاری کن و پولت رو خرج هموطن نیازمندت کن که تن فروشی نکنه، واسه لقمه ای نان دستش رو جلوی دیگران دراز نکنه، معتادانی که به مریضی اعتیاد گرفتار شدند از منجلاب نجات بده، باعث و بانی کار خیر باش تا جوانان عاشق زندگی راحتی داشته باشند، ریشه بیکاری رو ریشه کن کن، نگذار هموطنت برای سیر کردن شکم خانواده خود کلیه اش رو بفروشه خدایا در آخر یه خواهش دارم اگه میشه یه پیامبر بفرست که تو کشور ما یه خونه برپا کنه و بگه از این به بعد این خانه خداست و حرمش مث حرم حضرت محمد کن تا زوارهای زیادی بیان و اقتصاد مملکتمون یه خورده بهتر بشه تا این همه فقر و فحشا نداشته باشیم. ای کاش ما هم کعبه ای از جنس محمد داشتیم

 

سینما و تئاتر بلاگفا فیلتر شد  

سینما و تئاتر بلاگ اسکای به راه افتاد

/ 37 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

سلام خدمت دوست عزیز و ارزشمندم جناب ظهرابی خوشحالم که همچنان استوار ایستادید و از عقایدت کوتاه نیامده ای شاد و سربلند باشید[گل]

سمانه

من زنگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم!ر قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم!ر كودكان را دوست دارم ولي از آينه مي ترسم!ر سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسم ، پس هستم اين چنين مي گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم!

سمانه

به وقت گرینویچ اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود ! من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است من ماگدالينم غول تماشا کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه سپهر را من ، نيلگون شناختم چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود خدا ، کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود و شيطان ، اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد دست من بود کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود و چتر ، ابداع بي سامانيهاي من هندسه شطرنج سکوت من بود و رنگ تعبير دلتنگيهايم من اولين کسي هستم که ، در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود خنديده است من اولين سياه مست زمينم هر چرخي که ميبينيد ، بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد اه را من به دريا اموختم من ماگدالينم ! پوشيده در پوست خرس و معطر به چربي وال سرم به بوته ي خشک گوني مانند است با اين همه هزار خورشيد و ماه و زمين را يکجا در ان ميچ

سمانه

ادامه شعر به وقت گرینویچ يکجا در ان ميچرخانم اولين اشک را من ريختم ، بر جنازه ي زني که قوطه در شير و خون کنار نارگيلي مرده بود ! بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه ... !

سمانه

ادامه شعر به وقت گرینویچ يکجا در ان ميچرخانم اولين اشک را من ريختم ، بر جنازه ي زني که قوطه در شير و خون کنار نارگيلي مرده بود ! بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه ... !

روشنک

دقیقا موافقم منم به این احمقا میگم مکه با پول ایرانیا ساخته شده باز هر سال راه می افتن می رن مگه حالیشونه[عصبانی]

روشنک

شک دارم فایده داشته باشه [متفکر][سوال][کلافه]

رضا

مهدی جان سلام، من یکبار در سال 2008، به زیارت مکه رفتم. حج اکبر بود و چهار میلیون نفر آمده بودند. یک روز هتلمان را گم کردم و سر از خیابانی به نام شارع عبدلله خیاط در آوردم. از عربی که دو سه تا بنز و آوودی جلوی خانه اش پارک بود، آدرس را پرسیدم. آدم بیش آز اندازه مهربان و مسلط به زبان انگلیس بود. بعد ازاینکه فهمید ایرانیم و از سوئد رفته ام، مرا دعوت کرد منزل و حسابی به ما رسید. دقیقا همین موضوع شما را از او پرسیدم، که کشور ما در نعمت غرقه ولی از انتهای تاریخ بیچاره بودیم ولی تاریخ هموارا به این کویر شما لبخند زده. خندید و گفت شما نژادا مردم دست و دل بازی هستید و نانتان را با همسایه ها تقسیم می کنید. ولی یک اشکال توی کارتان است، وقتی همسایه خورد و سیر شد شما دل درد گشنگی می گیرید و مدام به همسایه فحش می دهید. و ادامه داد آقا جان اگر مکه را منتقل کنند وبه ایران بیاورند، قبل ازاینکه از برکت آن استفاده کنید، با کلنگ به جانش می افتید. مهدی جان من این دوسه جمله را از این روشنفکر عرب هرگز فراموش نمیکنم. ما عادت کرده ایم همواره در هوای افسوس نفس بکشیم و نه تنها دردی از ما دوا نمی کند بلکه بی خودی اعصاب خودمان رو هم

زینب

سلام. شما هم موفق باشید. دقیقا باهاتون در باره این عرب جماعت و خریت ایرانی ها موافقم . به امید روزی که حاجی ها سر عقل بیان . من البته خوشبختانه با خودم عهد کردم هیچ وقت پامو توی عربستان نذارم!

زینب

ممنون و متشکر .در ضمن عکس ساموئل بکت رو هم دیدم . برام جالب بود چهره اش اینجوری بوده. گمونم دکتر شریعتی هم از در انتظار گودو توی کتابهاش چیزهایی نوشته . اما یادم نمیاد کدوم کتاب.